ابوالفضل ما در ماههای آخر سال 93
یه روز اومدی می گی مامان سوفان میخوام، با کلی اینور اونور کردن متوجه شدم که فانوس مد نظرته، گفتم مامان این فانوسه و مادرجون از مشهد برای مامان سوغاتی آورده، با اصرارت زنگ زدیم به مادرجون گفتی مادرجون سوفان برای من هم از مشهد بگیر...
به عطسه گفتی عکسه خیلی خوشم اومد، آخه کم پیش میاد چیزی و اشتباه بگی، مثلا کلمه پفک و می گی تفک، پفیلا رو می گی تفیلا، له رو می گی هل البته قبلا اینطور می گفتی، و اینبار هم عطسه رو گفتی عکسه...
تنبلیت که میاد کاری و کنی می گی من خستم...
خاطراتو فراموش نمی کنی یادته که یه بار که گوشی و برده بودم فلش کنم تعمیرکار چی گفت، گوشی آشغاله...
عشق زندایی ها رو داری، و زن عمو فاطمه... خیلی ناز و بامزه ادای حورا رو در میاری کوچولو میشی، حتی پوشک می شی و پستونک میزاری...
جدیدا به ورزش خیلی علاقه نشون میدی و می گی مامان من فوتبالی شدم، کشتی ای شدم، بسکتبالی شدم، و خلاصه ...
معلم بازی می کنی با مامان جون، کلی هم یاد گرفتی چیزای خوب توی این معلم بازی، می گی مامان جون تولیدی(توحیدی)، و برای مامان جون تولیدی همه دست بزنن..
یه شعر قشنگ یاد گرفتی: اتل متل پروانه، نشسته روی شانه، صدا میاد چه نازه، میگه وقت نمازه، به این صدا چی می گن، میگن اذان اقامه، شیطونه ناراحته، دنبال یه فرصته، می گه آهای مسلمون، نماز و بعدا بخون، هر کسی که زرنگه، با شیطونه می جنگه، وقته نماز که می شه هر کاری تعطیل میشه، نماز چقدر شیرینه، اول وقت همینه... الان هم خودت این شعر و خوندی و من برات تایپ کردم...
وقتی مریضی خیلی نک و نال می کنی، بعضی وقتی تو شرایط عادی هم ناله می کنی... خصوصا وقتی خوابت میاد ، خسته ای و یا گرسنه ای...
چون یه آبرنگ داشتی توی آتلیه اصرار داشتی ببرمت آتلیه...
شباهت دادنت حرف نداره، مثلا مامان ببین چقدر این خانومه شبیه زندایی صبا... یا شبیه عمو حافظ این آقا...
می گی مامان من و بنویس کلاس بچه گونه وگرنه بی سواد می مونم و رفتگر میشما...
تبلت جایزه بگیر میخوام بازی دانلود کنم...
دارم تلویزیون و خاموش می کنم می گی مامان وقتی تلویزیون می بینم بهم احترام بزار...
وقتی پیامهای بازرگانی می بینی هی می گی بخر این و بخر اون و بخر... جدیدا مغازه هم میریم اینطوری می کنی...
علاقه شدید به لاک داری، که من بزنم، می گم بیا برات بزنم می گی مگه من دخترم، کلا هر چیزی که تو رو به دختر بودن ربط بده نمیخوای...
داری با مامان جون در مورد من حرف میزنی، من شخص ثالثم، می گی مامان جون ایشون...
مامان جون اومده خونمون می گی مامان جون چای کاپیتان براتون دم کنم؟
مامان جون اصرار می کنه بیا پیش من بخواب، می گی من پیش مامانم میخوابم ، مامانم گناه داره تنها میشه...
الان اینجا ایستادی هی میخوای بیای بغلم، مجبورم تند تند بنویسم، از طرفی می گی میخوای عکسهای وبلاگتو ببینی...
حرف بد میزنی میگم مامان تو دهنت فلفل می ریزم، میری زیره رو میاری، فکر می کنی فلفله، می گی دهنت و باز کن... اصلا نتیجه نداره، یکمی بیش از حدش زبون درازی، یه سری کلمات و جمله ها رو یاد گرفتی ، سرجاشون استفاده نمی کنی...
عاشق زور داشتن زیادی، هی بازوهاتو نشون میدی که زورت مثلا زیاد شده...
بابا یه بازی باهات داره که دستش میشه پهلوون و به تو رسوم پهلوونی رو یاد میده یه داداش هم داره این پلهوون...
شمشیر امیرحسین و با اصرار گرفتی با توضیح بردیم بهش پس دادیم و من به عنوان جایزه یه شمشیر دیگه برات گرفتم...
با بابا از خرید برگشتی، چیپس و پفک گرفتین، با خوشحالی می گی مامان کلی خوراکیهای مریض کردنی خریدیم...
فکر مردونه زنونه هستی، مثلا مامان اینجا مردونست زنا رو راه نمیدن، یا مثلا این مامانونه ست این بابااونه، یا مثلا مامان من با بابا هستم تو یه دختر بیار با اون باش...
با عمه فهیمه رفیق شدی می گی داروی شیرین برای عمه داروی تلخ برای مامان جون...
کلا کلی شیرین زبونی داری که عاجزم همشون و بنویسم اینا رو هم تو نت گوشیم ذخیره کرده بودم...
توی این مدت عقد عمومهرداد و زن عمو فاطمه شد که مبارکه... عروسی دایی هادی و زندایی زهرا بود که مبارکه... و ایشاالله تو این هفته هم عقد عمه زهراست... نی نی خاله منا هم داره بزرگتر میشه و ایشاالله تیرماه قدم بر چشم خالش میزاره... و در کل روزهای خوبی با پسری داریم...
همیشه حال نی نی خاله رو از خاله می پرسی ، که خاله نی نی چطوره،حالش خوبه؟
من کاری که می کنم تشویقم می کنی و می گی مامان خیلی هنرمندی...
ببینم با این نت میشه عکس هم بزارم یا نه؟


ابوالفضل ما در ماههای آخر سال 93 
